![]() |
![]() |
|
| آهاي فلاني ، شايد زندگي همين باشد |
|
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:51 توسط مازیار |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:12 توسط مازیار |
|
|
تقدیم به دلهای بهاری شما : بازکن پنجره را و ببین پر زدن بلبل باغ که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار وبکش با نفسی تند و عمیق بوی عطر گل یاس وببین مرغک آزرده عشق که حزین بود و نزار با شکوفایی گلهای بهار شده سرمست غرور دیگر آن سوزش سرمای زمستان نخورد بر بدن سبز درخت یا که شلّاق خزان نکند غنچه گل را پرپر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:10 توسط مازیار |
|
|
توی قلبت جای واسه ای من نیست،نمی گم کسی را داری ،اما دیگر باورم شد ،که میخواهی تنهام بذاری ،دیگر دستهات را ندارم ،دیگر چشمهات مال من نیست ،اون نگاه جستجوگر این روزها دنبال من نیست،نمیگم داری میگردی دنبال یک عشق تازه ،اما کوله بار را بستی درب رو به کوچه بازه ،تو میری من نمی دونم که گناه من چه بوده ،اما هر دلیل باشه واسه ای رفتن تو زوده ،چی بگم من از درونم تو همه چیز را میدونی ،همه حیرتم از اینه چرا پیشم نمی مونی ،من هنوز نمی دانم تو مسافر کجای ،نمی دونم کجا میری توی این قرن بی وفائی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 14:56 توسط مازیار |
|
|
اي کاش می شد با آسمون تنها ی ابی به اوج رنگين کمان دل های شکسته رفت و مرحمی بر دل زخمی آنان شد کاش می شد با تنها ترين تصوير به اوج خاطرهايت سفر کنم . با دلی خورشان امواج نامهربانه ات را با کناره ساحل نگاهم برخورد ميکرد در آغوش بگيرم . کاش می شد ميدانستی درون قلبم خوانه ييست برای تو .کاش می دانستی باغ دلم بی تو تنها ميشود . کاش می دانستی گرميه صدايت به من آرامش ميدهد . کاش می دانستی قطره ای از اشکت را به دريا نمی دهم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:11 توسط مازیار |
|
|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم ،من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.ای بهار زندگی ام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10:11 توسط مازیار |
|
|
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت عشق يعني روح را آراستن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 7:46 توسط مازیار |
|
|
باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته ،باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد دوستت دارم عزيزم !!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:55 توسط مازیار |
|
|
در این تاریکی شب ، کنار شعله سوزان شمع ، هنوز بیدارم و می نگارم ، نمی دا نم به خواب رفته ای یا با فکر و خیال من می جنگی !!! ولی اونچه که می دونم اینه که راحت به خواب رفته ای ومن رو مثل همیشه به دست تنهایی و جدایی سپردی !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:27 توسط مازیار |
|
|
نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم! نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود. نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر ندانست یا من, نمی دانم.....نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نیست. نمی دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم ،نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:51 توسط مازیار |
|
|
منم دلتنگم !آن قدر که با نامت می گریم ! دل تنگی...انتظار...من ...من غریب تر از همیشه ام عشق من...تو که خوب می دانستی که همه تنها آشنایی را به یدک می کشند و تو آشنای منی...تو که می دانستی هر نفسم با نفست بیرون میاد...تو...یادت نمی آیدعشق من؟...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:32 توسط مازیار |
|
|
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است. بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ، بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است. صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي. مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است. مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست. بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است. غزل هجرت من را همه جا بنويسيد. روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:13 توسط مازیار |
|
|
اي عشق واقعي چگونه ستايشت كنم در حالي كه قلبت از محبت بي نياز است، چگونه ببوسمت وقتي كه عشقت در وجودم جاري مي شود، بگذار نامت راتكرار كنم نامت زيباست....... دلنشين است ، چه داشته اي كه اين چنين مرا طلسم كرده اي ، من اين گونه نبوده ام تو عشق را با من آشنا كردي، تو هواي دلم را با طراوت كرده اي، زماني كه با تو هستم به آسمان بي كران پرواز مي كنم، پس بدان دوستت دارم معبود حقيقي من ، گرچه پايان راه را نمي دانم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:25 توسط مازیار |
|
|
ندونستی که بعد از تو چراغ خونه خاموشه ...گلهای خونه پزمرده همه ای حرفها فراموشه ...امید با تو بودن هم درون سینه ام مرده ...تو را داشتن توی این دنیا چه ساده پیشم افسرده ...هنوز عطر نفسهات را فضای خونه پر کرده ...دل عاشق من اینجا بدون تو پر از درد ...بیا برگرد دلم تنگه گلهای خونه بی رنگه...چه سخته منتظر موندن دلم بدجوری دلتنگه ...تو که رفتی نموندی قدر عشقم را نخوندی ..بی صدا پر از ترانه قلب خسته ام را سوزندی ...کاشکی می شد قصه ای عشقم با تو دنبال بگیره .....هر چه دیوار جدائی بین ما دوتا بمیره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:25 توسط مازیار |
|
|
باز محرم امد ،باز بوي عزا امد، باز ماه گريه ها امد،باز ماه ناله ها آمد! باز دلها خونين شد،باز چشمهاي همه باراني شد! باز شمعها روشن شدند،باز آسمان تاريك شد و مانند همه ما ناله به سر داد! باز بر لبها نام حسين جاري شد،و باز فرياد هاي يا حسين از همه جا بلند شد و دلها با اين نام و فرياد ارام گرفت! باز سينه و شانه ها همه سرخ و سوخته شد،و دستها همه به آسمان رفت و از حسين و خداي خويش حاجت به زبانها امد!باز ياد حسين در ذهنها ما غوغا به پا كرد ،باز ياد او در دلهايمان شعله ور شد و رفتن او برايمان يك فاجعه شد ! باز همه بر سر و سينه خود مي زدند و با گريه فرياد ميزدند ياحسين ياحسین یا حسین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 9:34 توسط مازیار |
|
|
به چشم من نگاه نكن دوباره گريت مي گيره،ساده بگم كه عشقمون بايد تو قلبت بميره ،فاصله بين من و تو از اينجا تا اسمون،خيلي عزيزي واسه من اما زبونت بي وفاست، براي اين در به دري تو بهترين پناه مني، دروغ نگو كه مي دونم تويي كه چشم به راهي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 16:58 توسط مازیار |
|
|
دل به هر كي دادم بي وفايي ديدم،از اين دل بيچاره ديگه خيري نديدم، خستگي و تنهاي رو از عشقت به در كن ، شبهاي سياه دل منو با عشقت سر كن، از وقتي كه رفتي شب تموم نمي شه ،چشم من مانده پر از اشك به راهت پشت شيشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 16:57 توسط مازیار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 9:26 توسط مازیار |
|
|
ای کاش هنوز هم نام او در کوچه پس کوچه های یاد بیداد می کندو شب ها ستاره ای کم سو به یادگذشته ها چشمک میزندو گهگاهی شهابی سینه ی آسمان را می شکافد.هنوز افسانه ی رفتنت خواب را از چشمانم می دزدد و رویای دوباره آمدنتمرا به خوابی خوش می برد. هنوز صدای پرواز پرنده ای سکوت شب رامی شکند و رهگذری از دوردست ها آواز می خواندو کسی می گریداما صدایش در خنده های تقدیر گم می شود و سردی اشکهایش را هیچگاه کسی نمی فهمد... آه ای کاش هرگز...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:41 توسط مازیار |
|
|
خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:42 توسط مازیار |
|
|
عشق يعني تا ابد آبي شدن... عشق يعني لحظه اي باراني و لحظه اي شفاف و مهتابي شدن عشق يعني لذت يك آرزو عشق يعني يك بلاي ماندگار عشق يعني هديه اي از آسمان عشق يعني يك صفاي سازگار عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن عشق يعني لحظه اي خنديدن و سال ها اشك ندامت ريختن عشق يعني زنگ تكرار نگاه عشق يعني لحظه اي زيبا شدن عشق يعني قطره بودن سوختن عشق يعني راهي دريا شدن هر چه هست اين عشق صد ها قلب صاف با حضورش آبي و بي كينه است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:41 توسط مازیار |
|
|
عاشقي روح مرا آزرده است خنده هايم را زپيشم برده است. عاشقي را مي توان تحقير کرد؟ عاشقي را مي شود زنجير کرد؟ عاشقي تقصير يک پيغام نيست صحبت از آن دانه و اين دام نيست عاشقي يک اتفاق ساده نيست صحبت از دل بردن و دلداده نيست عاشقي يک کلبه ويرانه نيست صحبت از شمع و گل و پروانه نيست عاشقي تصوير يک پاييز نيست يک شب سردوملال انگيز نيست عاشقي چيزي براي هديه نيست طرح دريا وغروب و گريه نيست عاشقي یعنی لبخند خالق به مخلوق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 8:19 توسط مازیار |
|
|
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 8:19 توسط مازیار |
|
|
کاش می شد از میان ژاله ها / جرعه ای از مهربانی را چشید / در جواب خوبها جان هدیه داد/ سختی و نامهربانی را ندید / کاش میشد با محبت خانه ساخت / یک اطاقش را به مروارید داد / کاش می شد آسمان مهر را / خانه کرد و به گل خورشید داد / کاش میشد بر تمام مردمان/ پیشوند نام انسان را گذاشت / کاش می شد که دلی را شاد کرد / بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت / کاش میشد در ستاره غرق شد / در نگاهش عاشقانه تاب خورد/ کاش می شد مثل قوهای سپید / از لب دریای مهرش آب خورد / کاش میشد جای اشعار بلند / بیت ها راساده و زیبا کنم/ کاش می شد برگ برگ بیت را / سرخ تر از واژه رویا کنم/ کاش میشد با کلامی سرخ و سبز / یک دل غمدیده را تسکین دهم/
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 7:37 توسط مازیار |
|
|
تقديم به تو که هرگز نيافتمت به دنبالت مي گردم اي گمشده ي روزها و شبهاي من ... کجايي ؟ نيستي ؟ کاش بودي تا سر بر شانه ات مي گذاشتم ... تا ميگريستم ... ز دست اين دنياي بي وفا که مرا اينگونه کرد ... اري ... کاش مي يافتمت ... کاش چشمانم را مي بستم و مي گشودم و تو را احساس مي کردم عزيز دل ... باشد نيستي ... هر جا هستي خوش باشي ... تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده ام ... اي تنهاترين گمشده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:54 توسط مازیار |
|
|
اگه دلم خیلی تنگ میشه برات... منو ببخش ، اگه نگام گم میشه تو شهر چشمات... منو ببخش ،منو ببخش... اگه شبا ستاره ها رو میشمارم ،اگه همش پیش همه میگم بهت ((دوست دارم)) ، منو ببخش... اگه برات سبد سبد گل می چینم ، منو ببخش... اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم، منو ببخش... اگه تو رو می سپارمت دست خدا ، اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما ،منو ببخش... اگه واسه چشمای تو خیلی کمم ، تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم، منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:40 توسط مازیار |
|
|
آرزوي پرواز را دارم ، پرواز از اين سرزمين بي محبت ، ميخواهم سفر كنم ، سفر به سوي سرزمين خوشبختي ها و كاش همسفري بود و آن همسفر من تو بودي!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:20 توسط مازیار |
|
|
گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:34 توسط مازیار |
|
|
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:0 توسط مازیار |
|
|
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:0 توسط مازیار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نام : غم
نام خانوادگي : درياي غم شماره شناسنامه : درياي فراموش محل تولد : شهرغم نام پدر : مشقت نام مادر : محبت تاريخ تولد : روزبدبختي شرايط : تنهايي بودن جرم : به دنيا آمدن شغل : مديرديوانه خانه عاشقان محکوميت : زندگي کردن مدت : تمام عمر آدرس : خيا بان غم.فلکه ماتم.چهار راه مصيبت.کوچه مرگ.بن بست غم.پلاک بد بختي |
| جستجو گر |