تبليغاتX
عشق گمشده
آهاي فلاني ، شايد زندگي همين باشد

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟در آواز شب اویز های عاشق؟در چشمان یک عاشق مضطرب؟در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:51  توسط مازیار | 

تو که دوسم نداشتی چرا اومدی سراغم ،چرا نگذاشتی همونجور بسوزه بی تو چراغم ،اونی که ما بهش می گیم عشق عزیزم نداره ریشه ،اونی رو که من می خواستم گم شده واسه همیشه ،نمی ذاره عاشقی رو اون واسه بعدا و فردا ،اون می گه هر شب نباشی پیش من اون شب یلدا ،اما تو یه گل آوردی با یه عشق دادی به دستم ،که منم به حرمت اون تا حالا به پات نشستم ،عمر اون گل که تموم شد حرفای تو هم پریدن ،رفتن و بعد دویدن به یکی دیگه رسیدن ،بعد اون زدم به عشقت رنگ نارنجی عادت ،تا خدانکرده بعدا نکنم به اون حسادت ،خلاصه شدن فراموش قولای تو خیلی راحت ،بیا این قصه تلخو پاک کنیم زود سر فرصت ،واسه نامه جوابی نمی خوام نمی پذیرم ،یاد اون روزی نیفتی دیگه از دست تو سیرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:12  توسط مازیار | 

تقدیم به دلهای بهاری شما : بازکن پنجره را و ببین پر زدن بلبل باغ که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار وبکش با نفسی تند و عمیق بوی عطر گل یاس وببین مرغک آزرده عشق که حزین بود و نزار با شکوفایی گلهای بهار شده سرمست غرور دیگر آن سوزش سرمای زمستان نخورد بر بدن سبز درخت یا که شلّاق خزان نکند غنچه گل را پرپر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:10  توسط مازیار | 

توی قلبت جای واسه ای من نیست،نمی گم کسی را داری ،اما دیگر باورم شد ،که میخواهی تنهام بذاری ،دیگر دستهات را ندارم ،دیگر چشمهات مال من نیست ،اون نگاه جستجوگر این روزها دنبال من نیست،نمیگم داری میگردی دنبال یک عشق تازه ،اما کوله بار را بستی درب رو به کوچه بازه ،تو میری من نمی دونم که گناه من چه بوده ،اما هر دلیل باشه واسه ای رفتن تو زوده ،چی بگم من از درونم تو همه چیز را میدونی ،همه حیرتم از اینه چرا پیشم نمی مونی ،من هنوز نمی دانم تو مسافر کجای ،نمی دونم کجا میری توی این قرن بی وفائی

تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 14:56  توسط مازیار | 

اي کاش می شد با آسمون تنها ی ابی به اوج رنگين کمان دل های شکسته رفت و مرحمی بر دل زخمی  آنان شد کاش می شد با تنها ترين تصوير به اوج خاطرهايت سفر کنم . با دلی خورشان امواج نامهربانه ات را با کناره ساحل نگاهم برخورد ميکرد در آغوش بگيرم . کاش می شد ميدانستی درون قلبم خوانه ييست برای تو .کاش می دانستی باغ دلم بی تو تنها ميشود . کاش می دانستی گرميه صدايت به من آرامش ميدهد . کاش می دانستی قطره ای از اشکت را به دريا نمی دهم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:11  توسط مازیار | 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم ،من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن نداردبرگردباز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم ،بدان که قلب من هم شکسته ، بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

نرو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10:11  توسط مازیار | 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت عشق يعني روح را آراستن

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 7:46  توسط مازیار | 

باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته ،باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد
آری ...من ...با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می کنم !نازنینم !غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد،
سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده ،کورکورانه زیستن را خوب آموختم !توان نوشتن ندارم،واژه هایم گرد و غبار گرفته من !باور کن که باورت کردم ...باور کن که بی تو بی باور شده ام !من !زندگیم را تمام کردم ،حالا نفس کشیدن منت سرم می گذارد !
حس می کنم ...هوای اینجا سرد و سنگین است نازنينم ! دیگر نگو خداحافظ ! اگر می روی بدون وداع برو ...گله ای نیست !ببین !
نقاشی عشق می کشم و گم شدن در نگاه تو که آرامش می دهد، نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد !ببین !دستانم را ببین ،چشمان ترم را ببین،ببین سکوتم چه حرفهایی را تحمل می کند !به خاطر تو ...نامت را هر روز زمزمه می کنممبادا یادم رود که روزی ... زمانی ... عاشقت بودم !آری ... عاشقخیال نکن دیوانه شدم ...اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !نازنینم !
ما محکومیم... محکوم به زندگی !
و شاید محکوم به مرگ!!!
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهایم!

دوستت دارم عزيزم !!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:55  توسط مازیار | 

در این تاریکی شب ، کنار شعله سوزان شمع ، هنوز بیدارم و می نگارم ، نمی دا نم به خواب رفته ای یا با فکر و خیال من می جنگی !!! ولی اونچه که می دونم اینه که راحت به خواب رفته ای ومن رو مثل همیشه به دست تنهایی و جدایی سپردی !!!
نمی دونم چرا امشب بیش از همیشه احساس دلتنگی می کنم ، دوست داشتم کنارت بودم ، برام حرف می زدی و منم بهت گوش می دادم ، ولی می دونم که تو هیچ وقت حوصله من و نداری ، شایدم هیچ وقت ، وقتش رو نداری !! خیلی وقته که دلم می خواد باهات حرف بزنم ولی حیف .....
می خوام دور از کنایه و پرده پوشی اعتراف کنم که من تو را نه فقط دوست دارم بلکه می پرستم. مهربانم !! دلم برا خیلی وقته که تنگ شده ، هیچ وقت تنهام نذار .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:27  توسط مازیار | 

نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم! نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود. نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر ندانست یا من, نمی دانم.....نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نیست. نمی دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم ،نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.
نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نیست. نمی دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 16:51  توسط مازیار | 

منم دلتنگم !آن قدر که با نامت می گریم ! دل تنگی...انتظار...من ...من غریب تر از همیشه ام عشق من...تو که خوب می دانستی که همه تنها آشنایی را به یدک می کشند و تو آشنای منی...تو که می دانستی هر نفسم با نفست بیرون میاد...تو...یادت نمی آیدعشق من؟...
یادت هست در آغوشم کشیدی که من همه کس توام ! ... من برای تو ...برای تو که همه کس منی...برای تو که همه ی دنیای ساده و کودکانه ی منی دلتنگم...من برای چشمانی دلتنگم که روزهاست رهایم کرده اند..من برای دست هایی دلتنگم که روزهاست تنهایم گذاشته اند و رفته اند من روزهاست که خاموشم...بگذار فکر کنند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است...بگذار فکر کنند شعر است !  استعاره های ادبیست و برایم دست بزنند ...بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات درونی وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم
برای آن ها بی آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...به من حق بده نازنینم! تو حق بده...این آشفتگی را بر من ببخش ولیکن من برای تمام شدن خویش این طور گریان نیستم...من برای رفتن توست که می نالم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:32  توسط مازیار | 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است. بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است  ، بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است. صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي. مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است. مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست. بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است. غزل هجرت من را همه جا بنويسيد. روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:13  توسط مازیار | 

اي عشق واقعي چگونه ستايشت كنم در حالي كه قلبت  از محبت بي نياز است، چگونه ببوسمت وقتي كه عشقت در وجودم جاري  مي شود،  بگذار نامت راتكرار كنم  نامت زيباست....... دلنشين است ، چه داشته اي كه اين چنين مرا طلسم كرده اي ، من اين گونه نبوده ام تو عشق را با من آشنا كردي، تو هواي دلم را با طراوت كرده اي، زماني كه با تو هستم به آسمان بي كران پرواز مي كنم، پس بدان دوستت دارم معبود حقيقي من ، گرچه پايان راه را نمي دانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:25  توسط مازیار | 

ندونستی که بعد از تو چراغ خونه خاموشه ...گلهای خونه پزمرده همه ای حرفها فراموشه ...امید با تو بودن هم درون سینه ام مرده ...تو را داشتن توی این دنیا چه ساده پیشم افسرده ...هنوز عطر نفسهات را فضای خونه پر کرده ...دل عاشق من اینجا بدون تو پر از درد ...بیا برگرد دلم تنگه گلهای خونه بی رنگه...چه سخته منتظر موندن دلم بدجوری دلتنگه ...تو که رفتی نموندی قدر عشقم را نخوندی ..بی صدا پر از ترانه قلب خسته ام را سوزندی ...کاشکی می شد قصه ای عشقم با تو دنبال بگیره .....هر چه دیوار جدائی بین ما دوتا بمیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:25  توسط مازیار | 

باز محرم امد ،باز بوي عزا امد، باز ماه گريه ها امد،باز ماه ناله ها آمد! باز دلها خونين شد،باز چشمهاي همه باراني شد! باز شمعها روشن شدند،باز آسمان تاريك شد و مانند همه ما ناله به سر داد! باز بر لبها نام حسين جاري شد،و باز فرياد هاي يا حسين از همه جا بلند شد و دلها با اين نام و فرياد ارام گرفت! باز سينه  و شانه ها همه سرخ و سوخته شد،و دستها همه به آسمان رفت و از حسين و خداي خويش حاجت به زبانها امد!باز ياد حسين در ذهنها  ما غوغا به پا كرد ،باز ياد او در دلهايمان شعله ور شد و رفتن او برايمان يك فاجعه شد ! باز همه بر سر و سينه خود مي زدند  و با گريه فرياد ميزدند ياحسين  ياحسین

یا حسین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 9:34  توسط مازیار | 

به چشم من نگاه نكن دوباره گريت مي گيره،ساده بگم كه عشقمون بايد تو قلبت بميره ،فاصله بين من و تو از اينجا تا اسمون،خيلي عزيزي واسه من اما زبونت بي وفاست، براي اين در به دري تو بهترين پناه مني، دروغ نگو كه مي دونم تويي كه چشم به راهي

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 16:58  توسط مازیار | 

دل به هر كي دادم بي وفايي ديدم،از اين دل بيچاره ديگه خيري نديدم، خستگي و تنهاي رو از عشقت به در كن ، شبهاي سياه دل منو با عشقت سر كن، از وقتي كه رفتي شب تموم نمي شه ،چشم من مانده پر از اشك به راهت پشت شيشه

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 16:57  توسط مازیار | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 9:26  توسط مازیار | 

ای کاش هنوز هم نام او در کوچه پس کوچه های یاد بیداد می کندو شب ها ستاره ای کم سو به یادگذشته ها چشمک میزندو گهگاهی شهابی سینه ی آسمان را می شکافد.هنوز افسانه ی رفتنت خواب را از چشمانم می دزدد و رویای دوباره آمدنتمرا به خوابی خوش می برد. هنوز صدای پرواز پرنده ای سکوت شب رامی شکند و رهگذری از دوردست ها آواز می خواندو کسی می گریداما صدایش در خنده های تقدیر گم می شود و سردی اشکهایش را هیچگاه کسی نمی فهمد... آه ای کاش هرگز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:41  توسط مازیار | 

 خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که نفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت ساده ست
نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اين که نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا

خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:42  توسط مازیار | 

عشق يعني تا ابد آبي شدن... عشق يعني لحظه اي باراني و لحظه اي شفاف و مهتابي شدن عشق يعني لذت يك آرزو عشق يعني يك بلاي ماندگار عشق يعني هديه اي از آسمان عشق يعني يك صفاي سازگار عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن عشق يعني لحظه اي خنديدن و سال ها اشك ندامت ريختن عشق يعني زنگ تكرار نگاه عشق يعني لحظه اي زيبا شدن عشق يعني قطره بودن سوختن عشق يعني راهي دريا شدن هر چه هست اين عشق صد ها قلب صاف با حضورش ‌آبي و بي كينه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:41  توسط مازیار | 

 عاشقي روح مرا آزرده است خنده هايم را زپيشم برده است. عاشقي را مي توان تحقير کرد؟ عاشقي را مي شود زنجير کرد؟ عاشقي تقصير يک پيغام نيست صحبت از آن دانه و اين دام نيست عاشقي يک اتفاق ساده نيست صحبت از دل بردن و دلداده نيست عاشقي يک کلبه ويرانه نيست صحبت از شمع و گل و پروانه نيست عاشقي تصوير يک پاييز نيست يک شب سردوملال انگيز نيست عاشقي چيزي براي هديه نيست طرح دريا وغروب و گريه نيست عاشقي یعنی لبخند خالق به مخلوق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 8:19  توسط مازیار | 

 يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 8:19  توسط مازیار | 

 کاش می شد از میان ژاله ها / جرعه ای از مهربانی را چشید / در جواب خوبها جان هدیه داد/ سختی و نامهربانی را ندید / کاش میشد با محبت خانه ساخت / یک اطاقش را به مروارید داد / کاش می شد آسمان مهر را / خانه کرد و به گل خورشید داد / کاش میشد بر تمام مردمان/ پیشوند نام انسان را گذاشت / کاش می شد که دلی را شاد کرد / بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت / کاش میشد در ستاره غرق شد / در نگاهش عاشقانه تاب خورد/ کاش می شد مثل قوهای سپید / از لب دریای مهرش آب خورد / کاش میشد جای اشعار بلند / بیت ها راساده و زیبا کنم/ کاش می شد برگ برگ بیت را / سرخ تر از واژه رویا کنم/ کاش میشد با کلامی سرخ و سبز / یک دل غمدیده را تسکین دهم/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 7:37  توسط مازیار | 

تقديم به تو که هرگز نيافتمت به دنبالت مي گردم اي گمشده ي روزها و شبهاي من ... کجايي ؟ نيستي ؟ کاش بودي تا سر بر شانه ات مي گذاشتم ... تا ميگريستم ... ز دست اين دنياي بي وفا که مرا اينگونه کرد ... اري ... کاش مي يافتمت ... کاش چشمانم را مي بستم و مي گشودم و تو را احساس مي کردم عزيز دل ... باشد نيستي ... هر جا هستي خوش باشي ... تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده ام ... اي تنهاترين گمشده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:54  توسط مازیار | 

اگه دلم خیلی تنگ میشه برات... منو ببخش ، اگه نگام گم میشه تو شهر چشمات... منو ببخش ،منو ببخش... اگه شبا ستاره ها رو میشمارم ،اگه همش پیش همه میگم بهت ((دوست دارم)) ، منو ببخش... اگه برات سبد سبد گل می چینم ، منو ببخش... اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم، منو ببخش... اگه تو رو می سپارمت دست خدا ، اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما ،منو ببخش... اگه واسه چشمای تو خیلی کمم ، تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه ادمم، منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم،
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 9:40  توسط مازیار | 

آرزوي پرواز را دارم ، پرواز از اين سرزمين بي محبت ، ميخواهم سفر كنم ، سفر به سوي سرزمين خوشبختي ها و كاش همسفري بود و آن همسفر من تو بودي!
آروزي شنيدن صداي نفسهايت را دارم ، كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم ، كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم مرزي بود آن مرز تو بودي!
آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود بگيرد و در آغوشش با من با صداي آهسته درد دل كند و اي كاش آن آغوش ، آغوش گرم تو بود!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:20  توسط مازیار | 

گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده

شیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:34  توسط مازیار | 

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست فتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست

دوباره

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:0  توسط مازیار | 

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.

 

برای همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:0  توسط مازیار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نام : غم
نام خانوادگي : درياي غم
شماره شناسنامه : درياي فراموش
محل تولد : شهرغم
نام پدر : مشقت
نام مادر : محبت
تاريخ تولد : روزبدبختي
شرايط : تنهايي بودن
جرم : به دنيا آمدن
شغل : مديرديوانه خانه عاشقان
محکوميت : زندگي کردن
مدت : تمام عمر
آدرس : خيا بان غم.فلکه ماتم.چهار راه مصيبت.کوچه مرگ.بن بست غم.پلاک بد بختي

جستجو گر

وب وبلاگ
نوشته هاي پيشين
مهر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
پیوندها
غوغاي عشق در دفتر عشق
پادشاه ترفندها
عشق
آبنباتهاي رنگي
شب پاييز
عشق صميميت و وفا......
love and affction(سميرا)
شبهای بارانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :
طراح قالب

دیجیتال کیوان